رومیزی مخمل یلدایی؛ هدیهای گرم در یک عصر شلوغ خانوادگی
زنگ در به صدا در اومد و آوا با هیجان زیاد و دواندوان خودشو به اتاق نشیمن رسوند و پرید تو بغل آقاجون.
بهش گفت: دفتر نقاشیمو آوردم، با هم نقاشی بکشیم. برام نقاشی میکشید؟
آقاجون موهای آوا رو مرتب کرد، صورتشو بوسی...