صدای زنگ در داخل خونه پیچید. مامانی که داشت شمعدانیهای لب پنجره رو آب میداد گفت:
«فکر کنم آقا فریبرز باشه.»
همین که در باز شد، آقا فریبرز، همسایهی قدیمی و صاحب باغ انار، با لبخند همیشگیاش وارد شد.
یک جعبه چوبی بزرگ بغلش بود، پر از انارهای سرخ و ترکخورده؛ از همونهایی که پوستشون برق میزنه.
آقاجون از ته حیاط با قدمهای آرام جلو اومد، احوالپرسی کرد و نگاهی به انارها انداخت و گفت:
«بهبه چه انارهای درشتی! دستت درد نکنه.»
آقا فریبرز جعبه انار رو گوشه ایوان گذاشت و رفت.
مامانی گفت:
«نازدونه، عزیزم چند تا انار بیار ببینیم چجورین…»
چند تا انار درشت سوا کردم و بردم آشپزخونه.
آقاجون سر میز نشست، آستینهاش رو بالا زد و گفت:
«نازدونه، انارها رو بده من دون کنم.»
یک سینی مسی برداشتم و انارها رو داخلش چیدم. وسط سینی، یک کاسه سرامیکی سفید با نقش انار برجسته گذاشتم؛ کاسهای که دو طرفش انارهای طلایی نقاشیشده داشت و برق لاستر طلا، طرحش رو زندهتر میکرد.
این ظرف سرامیکی اناری انگار برای همین لحظه ساخته شده بود.
سینی رو جلوی آقاجون گذاشتم. آقاجون کاسه اناری سرامیکی رو گرفت دستش، دستی روی نقش برجستهی انار کشید و با ذوق رو به مامانی گفت:
«انارهای روی ظرف چه قشنگه! تو دل انارها، طرح هندونه داره… تا حالا دقت نکرده بودم… جدیده؟»
مامانی لبخند زد و گفت:
«آره… نازدونه دستش درد نکنه، چند وقت پیش برامون خریده.»
آقاجون با چاقوی قدیمی دستهچوبیاش، آروم پوست انار رو خط انداخت. وقتی دونهها مثل یاقوت از دل پوست بیرون ریختند، مامانی گفت:
«بهبه… نگاه کن چه قرمز و آبداره.»
دونههای انار یکییکی، با صدایی ریز و دلنشین، مثل قطرههای بارون، داخل کاسه سرامیکی انار میافتادند.
آقاجون همینطور که انار دون میکرد، آرومآروم شروع کرد به زمزمه کردن:
«یه دونه انار، دو دونه انار…»