مامانی خیلی آرام، تلفنی با مامان صحبت میکرد و مثل همیشه وسط حرفها، ریزریز لبخند میزد. وسط صحبتش گفت: کدام خوراکی؟ مکث کرد و از من پرسید:
نازدونه… قاووت برامون آوردی؟
یکدفعه یاد قاووت و میوهخشکی افتادم که مامان سپرده بود برسونم به مامانی…
گفتم: آخ… آره مامانی… راستش یادم رفت.
مامانی لبخند زد و مکالمه را ادامه داد.
پاکت را از توی کیفم درآوردم و گفتم: مامانی براتون بریزم تو ظرف؟
با لبخند گفت: آره قربون دستت.
دو تا شکلات خوری سرامیکی سبز رنگ در دو سایز را از کابینت درآوردم؛ همونهایی که روی درشون نقش درخت سرو نشسته بود و لابهلای شاخههاش، پرندههای ریز جا خوش کرده بودند. ظرفی که لبهها و طرحهای روش با لاستر طلایی برق میزد یه جوری که انگار برگهای طلایی سرو زیر آفتاب ایستادند.
قاووت را داخل شکلات خوری سرامیکی دربدار کوچک ریختم و برگههای سیب را در ظرف بزرگتر گذاشتم و روی میز روبهروی آقاجون و مامانی چیدم؛ ترکیبی از هنر، خاطره و پذیرایی.
آقاجون ظرف قاووت را برداشت، با دقت به طرحش نگاه کرد و گفت:
چقدرسرو این شکلات خوری قشنگه… تا حالا دقت نکرده بودم.
بعد یک قاشق قاووت چشید و با لبخند گفت:
بهبه چه خوب شده، دست مامانت درد نکنه نازدونه…
و رو به مامانی با لبخند ادامه داد:
گلین جان دخترت هم ماشالله مثل خودت هنرمنده و زیر لب زمزمه کرد...
زیر لب زمزمه کرد:
چو هنگامهٔ زادن آمد پدید
یکی دختر آمد ز ماه آفرید