در را که باز کردم، اولین چیزی که شنیدم صدای آقاجون بود که میگفت:
گلینجان! فکر کنم زردچوبه زیاد ریختم! گفتی نصف قاشق؟
از صداها معلوم بود ناهار امروز با آقاجونه. البته آقاجون بهجز نیمرو و املت فقط تاسکباب بلده و احتمالاً غذایی که داشت میپخت همان تاسکباب معروفش بود.
وارد آشپزخانه که شدم، آقاجون روی قابلمهی تاسکباب خم شده بود. قاشق چوبی در دست، بو میکرد و از دستپخت خودش تعریف میکرد.
مامانی هم در حال تأیید حرفهای آقاجون، سبزی پاک میکرد. تا من را دید، با هیجان گفت:
چه بهموقع اومدی عزیزدلم… امروز ناهار، مهمون آقاجونیم.
آقاجون قاشق را تکان داد و گفت:
چه تاسکبابی بشه نازدونه
خندیدم و گفتم:
بوش که عالیه
مامانی تا چشمش به بستهی توی دستم افتاد، با کنجکاوی پرسید:
این چیه؟
جعبهٔ کادو را روی میز گذاشتم و گفتم:
اون چایخوری که ناهیدخانم برای من هدیه آورد، یادتونه؟
مامانی گفت:
آره.
گفتم:
شما اینو باز کنید تا بقیشو بگم.
مامانی روبان جعبه را باز کرد. وقتی شکلاتخوری سفید سرامیکی نمایان شد، چشماش برق زد؛ شکلاتخوری با گلهای ریز و درشت سفید و لبههای طلایی… درست مثل بوتهٔ یاس
یک شکلاتخوری سرامیکی ظریف که از همان نگاه اول حس هدیهای خاص و ماندگار را منتقل میکرد.
گفتم:
چون اون گل رو خیلی دوست داشتین، اون روز توی مغازه این ظرف رو که دیدم یاد شما افتادم و گفتم جاش پیش شما خالیه.?
مامانی گفت:
الهی قربونت برم… چرا زحمت کشیدی! مثل چایخوریه و حتی خوشگلتر از اون…
رو به آقاجون گفت:
ببین چه قشنگه! مثل باغ گل میمونه...
آقاجون قاشق چوبی را روی قابلمه گذاشت، جلو اومد و روی گلهای شکلاتخوری سرامیکی دست کشید و با شیطنت گفت:
آره… ولی به قشنگی باغ گل من نیست...
مامانی با تعجب گفت:
کدوم باغ؟
آقاجون دستشو رو شونه مامانی گذاشت و ادامه داد…
خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشد
چرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی... ❤
? اگر در جستجوی یک شکلاتخوری سرامیکی شیک برای هدیه به دوست یا همکارتون هستید، این مدل انتخابی ظریف، کاربردی و دلنشینه.