عصری که رسیدم خونهٔ مامانی، قرمهسبزی توی قابلمه قلقل میجوشید. از عطر و بوش هم نگم براتون. مامانی مشغول پاک کردن برنج بود.
هنوز درست پشت میز آشپزخونه ننشسته بودم که آقاجون با یک هندونهی درشت زیر بغلش وارد شد.
تا منو دید گفت:
«بهبه! ببین کی اینجاست؟»
سرمو بوسید، هندونه رو گذاشت روی میز و گفت:
«هندونهی عسل خریدم، شب موقع دیدن سریال بخوریم. شام میمونی؟»
گفتم:
«نه، اومدم سر بزنم بهتون و برم.»
با لبخند گفت:
«پس همین الان قاچ کن، دور هم بخوریم.»
هندونه رو که شستم، یهو یاد عناب افتادم.
گفتم:
«راستی مامانی، حبه عناب براتون خریدم.»
مامانی لبخند زد و گفت:
«دستت درد نکنه عزیز دلم.»
پرسیدم:
«تو چه ظرفی بریزم؟»
رفت سراغ کابینت و یک کاسه اناری سرامیکی و یک شکلاتخوری سرامیکی دردار با طرح انار آورد و گفت:
«قربون دستت، تو اینا بریز.»
هندونه رو قاچ کردم و داخل کاسه اناری سرامیکی ریختم؛ همونی که انار برجسته با برگهای طلایی داشت و تو دل انارش، یک قاچ هندونه نشسته بود. ظرف سرامیکی انار با برق لاستر طلا، زیر نور آشپزخونه جلوهی خاصی گرفته بود.
بستهی عناب رو هم از کیفم درآوردم و داخل شکلاتخوری سرامیکی انار ریختم؛ ظرفی که روی درش، برش هندونهی قرمز ? با برگهای طلایی جا خوش کرده بود.
آقاجون دست و رویش رو شست و پشت میز نشست.
در شکلاتخوری رو برداشت و گفت:
«چه جالب… روش قاچ هندونه داره.»
بعد یک حبه عناب گذاشت دهنش و گفت:
«چه خوشطعمه نازدونه!»
گفتم:
«نوش جونتون.»
مامانی هم یک قاچ هندونه برداشت، خورد و با لبخند رو به آقاجون گفت:
«بهبه… دستت درد نکنه، چه شیرینه.»
آقاجون با لبخند گفت:
«اختیار داری…»
بعد با بشکن شروع کرد به خوندن…
«قند مکرر، لب خندان توست ای عزیزم…» ❤