عصر یک روز سرد زمستونی که بخار روی شیشهها نشسته بود، آقاجون از در وارد شد؛ درحالیکه یک پاکت کوچک سفید توی دستش بود.
مامانی کنار بخاری نشسته بود و ژورنال بافتنی ? ورق میزد. چشماش بین طرحها میچرخید و زیر لب میگفت:
این آستینش قشنگه… نه این مدلی بهتره…
تا چشمش به آقاجون افتاد گفت:
سلام، عکسهارو گرفتی؟
آقاجون پاکت رو بالا گرفت و با لبخند گفت:
بله گلین خانم، آقا فرشید آماده کرده بود.
مامانی ژورنال رو بست و گفت:
دستت درد نکنه. بشین، یک چای برات بیارم گرم شی.
از کابینت، یک سینی و ظرف گلسرخی مخصوص چایخوری درآورد؛ همون سینی گل پنجپری که یک پرندهی کوچک روی لبهاش نشسته بود و گلهای صورتی ? ریز، دورش دلبری میکردند.
وسط سینی، یک فنجان گلسرخی چایخوری پر از چای زعفرانی گذاشت و کنارش یک شیرینی کرهای گرم و خوشعطر.
آقاجون روی مبل کنار پنجره نشست و شیرینی رو برداشت. مامانی پاکت عکس رو باز کرد؛ عکس ۳×۴ش رو با دقت نگاه کرد و گفت:
خوب شده ?، دیدی؟ چطوره؟
آقاجون فنجان چای رو از روی ظرف گلسرخی چایخوری برداشت، فوت کرد و با لبخند گفت:
مثل همیشه دوستداشتنی…
بعد مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد:
خورشید اگر تو روی نپوشی، فرو رود
گوید دو آفتاب نباشد به کشوری…